تبليغاتX
واسه عشق های توخالی؟ساده مردن واسه چی؟
من توام وتو منی

تو را می گویم ای سگ ولگرد(صادق هدایت)

هر دو حیوانیم...تنها من بار سنگین عقل را بر روی وجودم  تحمل می کنم

هر دو گام بر وادی ولگردی نهادیم

می دانی اشتباهمان کجا بود

تنها یک لحظه از صاحبمان غافل شدیم

چه دردناک و تلخ از صاحب نماها سنگ خوردیم

تو را نمی دانم چه شد..اما گاهی سنگ سگ را نجات می دهد

اری من توام وتو منی

......................................................................

من و پسرک فال فروش هر دو می دانیم که فالهایش دروغ است

من برای دیدن لبخند های او فال می خرم

و او با دیدن اسکناس در دست من می خندد

او به اسکناس می رسد و من به تماشای لبخند

اما با رفتن او لبخند هم محو می شود

پسرک فال فروش اگر سگ ولگردی را دیدی سلام مرا به او برسان

اری او من است و من اویم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:55 توسط مسافر |

یاد ان روز ها به خیر که با کاسه ی ابی صاحب ماه می شدیم

با تکه ایینه ای صاحب خورشید....

اما حالا چه........

هم ان اب تکه ای از مرداب شده و هم ان ایینه غبار گرفته

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:18 توسط مسافر |

گلشیفته فراهانی در "میم مثل مادر"

تو را از یاد خواهم برد

اری ...تو را از یاد خواهم برد

تو را از یاد خواهم برد؟؟؟..........

تو را از یاد خواهم برد...ولی ...به امید دیدار

تو را از یاد خواهم برد....ولی ... ای کاش با من بودی

خود را از یاد خواهم برد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:22 توسط مسافر |

انگاه که من ذره ذره اشک می شدم و از گونه های کالبدی فرسوده بی هدف جاری می شدم...تو کجا بودی

انگاه که متهم ردیف اول بودم به جرم دوست داشتن...انگاه که غرورم را .احساسم را در جلوی چشمانم در کوچه ای سرد سر می بریدند ...تو کجا بودی

انگاه که ترانه های بی وفایی را از درو دیوار می شنیدم ...تو کجا بودی

انگاه که چشمان مردم مرا محگوم به حبس ابد می کرد...انگاه که تیغ روزگار سرم را می تراشید تو کجا بودی

ای کاش تو ان نبودی که من دیدم...اری تو خود بر روی یکی از صندلی های دادگاه کوچه سرد بودی و جامه عشق را به جامه ترس فروختی

به یاد کوچه ی مظفر ـخ انقلاب ـتهران ـچهار شنبه سرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط مسافر |

گاهی اوقات نمی توان احساس را در زندان کلمات زندانی کرد

گا هی اوقات الف در زیر فشار غم قامت خم می کند

اما یکی از زیبا ترین دفترهای دنیا شاید دفتر خاطرات یک دل شکسته باشد...کلمات درد کشیده ای هستند

برگهای دفتر گریانند و بی خط ...کدام خط طاقت تحمل سنگینی کلمات دل شکسته را دارد.........

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:51 توسط مسافر |

پس از مدتها می خوام چیزی بنویسم اما...

هنوز تلخی و خستگی انچه در این چند ماه بر من گذشت را در وجودم احساس می کنم

همچون تکه چوبی شده بودم در دل دریا که امواج مرا به هر طرف که دوست داشتند می بردند

گاهی به بالا می بردند ...گاهی به عمق...و گاه مرا انچنان به صخره ای می کو باندند که تکه هایی از وجودم جدا می شد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:43 توسط مسافر |

پس از مدتها می خوام چیزی بنویسم اما...

هنوز تلخی و خستگی انچه در این چند ماه بر من گذشت را در وجودم احساس می کنم

همچون تکه چوبی شده بودم در دل دریا که امواج مرا به هر طرف که دوست داشتند می بردند

گاهی به بالا می بردند ...گاهی به عمق...و گاه مرا انچنان به صخره ای می کو باندند که تکه هایی از وجودم جدا می شد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:43 توسط مسافر |

بهترین دعا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:50 توسط مسافر |

ببين جدايي چه به روزم آورد...!؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:34 توسط مسافر |

با دیدن تو دانستم که عشق برای تولدش زمان نمی شناسد

و با انتظارکشیدن برای دیدن دوباره ی تو دانستم که گاهی ثانیه میتواند معنای سال رابدهد

اما با گفتن ان حرف اخرت دانستم که دل به دل راه دارد مسخره ترین حرف دنیاست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:24 توسط مسافر |

درکنار ایستگاه اتوبوس مردی جوان ایستاده بود

دستهای در جیب برده اش نشان از سرمایی بود که حس می کرد

چشمانش ناامیدانه به گوشه ای خیره شده بود

اتوبوس ها تک تک می امدند و می رفتند اما او سوار هیچ کدام نمی شد

انگار اودر ایستگاه اتوبوس منتظر چیز دگری بود

ناگهان چشمانش درخشید و شادی عمیقی در چهره اش نمایان شد

انگار کسی یا چیزی را دیده بود که در ان سرما به انتظار ش ایستاده بود

چند قدم به جلو رفت

یک لحظه زانو هایش سست شدند و ایستاد

دگر شادی در چهره اش نبود

در گوشه ی چشمانش قطره ای درخشید

نگاهش به زمین افتاد و به مسیری نامشخص ارام ارام شروع به رفتن کرد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:13 توسط مسافر |

دگر تو را نمی خواهم ای خدای من

تو برای من پیر شده ای

تو کهنه شده ای

تو را امشب با تیغ فکر خواهم کشت

و برای خود خدایی نو می سازم

خدایی که عاشق باشد و عشق را حرام نکند

خدایی که مهربان ودلسوز باشد

خدایی که عاشق هم باشیم

خدایی که هر گاه دلم گرفت او را در اغوش بگیرم

خدایی که در تمام لحظات با من باشد

اری امشب تورا خواهم کشت ودر اعماق فکرم گور خوام کرد

میلادت مبارک ای خدای عاشق

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:42 توسط مسافر |

زندگی بدون عشق تکرار بیهودگی هاست

بیا تا با هم عشق را معنا کنیم

عشق یعنی در هوایی که سرما دستها را به خانه جیب محکوم به حبس کرده تو بی خود از خود غبار را از شیشه عینک پاک کنی تا لحظه ای که او می اید و رد می شود بهتر او را ببینی

عشق یعنی انقدر محو او شوی که که نتوانی به کس دگر لحظه ای نگاه کنی و اگر اتفاقی نگاهت به کسی افتاد با خود بگویی" کمی شبیه او بود"

عشق یعنی ان زمان که با او هستی در معنای او معنای زمان را فراموش کنی ولحظه که از او دوری ثانیه معنای سال را برای تو بدهد

اری عشق یعنی من به خاطر تو و تو وتو....نه..نه ..تو هم به خاطر تو

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:6 توسط مسافر |

دلم تنگ است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:51 توسط مسافر |

همچون دیوانه ای بی سامان در کوچه پس کوچه ی زندگی به دنبالت می گردم

اما دریغ از نشانی

دریغ از صدایی

ای کاش برای لحظه ای بر سر راهم قرار میگرفتی

دگر این کوچه بم بست است

دگر خسته تر از انم که برای دل شکسته ام شعری بنویسم

اری

لحظه ها میگذرند و احساس من در زیز پاهایشان لگد کوب می شود

من مدتهاست که با مرگ زندگی میکنم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 9:3 توسط مسافر |

تو خرقه صادقانه عشق را به دروغ الوده کردی

حال این منم

یک جنازه ی بی احساس

یک کوزه ی خورد شده

خدایا روحی تازه در کالبد من بدم

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 15:55 توسط مسافر |

بازهم شب شده است

 

 

شب را دوست دارم به خاطرتاریکی اش

تاریکی را دوست دارم به خاطر سکوتش

و سکوت را دوست دارم به خاطر آرامش اش

ستاره ها در گوش هم پچ پچ میکنند و به تنهایی من چشمک می زنند

جیر جیرکی به سکوت شب اعتراض می کند اما زود خسته می  شود و تن به سکوت می دهد

از اعماق وجودم صدای ناله ای می آید

صدای یک زندانی در پشت میله های استخوانی که از روزگار و حکم آن شکایت دارد

 

 

دلم می گیرد

اشکی از گوشه چشمم متولد می شود اما چه زود در صفحه ی سفید کاغذ می میرد

قلم سعی در دلداری من دارد اماچیزی جز رو سیاهی کاغذ به ارمغان نمی آورد

نگاهم به سجاده می افتد

سجاده ام بوی خستگی می دهد و تسبیحم بوی تمسخر

عقربه های ساعت بی رحمانه برایم خط و نشان می کشند

خوابم می آید

می خوابم

روز می شود

بیدار می شوم

شب رفته است اما سکوتش را نبرده است

من و غذا بی میل به هم می نگریم

هیچ کس و هیچ چیز قصد شکستن سکوت را ندارد

ناگهان تلفن بی رحمانه سکوت را می شکند

سلام بفرمایید

سلام دل خوش

نه اشتباه گرفتید از اینجا خیلی وقته رفته

باز هم سکوت

 

 

 

به آیینه می نگرم

او هم بی شرمانه به من دروغ می گوید

از خانه بیرون می روم

خیابان شلوغ است اما در آن شلوغی فقط تنهایی با من است 

دلم برای سکوت تنگ می شود

به کنار دریاچه می روم

تنه درختی در کنار دریاچه است

با او احساس نزدیکی میکنم

بر روی تنه درخت می نشینم

چند تا ته سیگار در جلوی پای من است

ته سیگار را بر می دارم

بوی دهان آه کشیده را می دهد

شاید با آتش دل روشن شده است

به خورشید می نگرم

آرام آرام خود را از من پنهان میکند

شاید از تابیدن خسته شده است

یا چشم دیدن همچون منی را ندارد

خفاش ها رقص کنان آمدن شب را جشن می گیرند

به خانه بر می گردم

باز هم شب آمده است

باز هم سکوت مرا صدا می زند 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 18:29 توسط مسافر |

زندگی را با اواز هق هق جدایی شروع میکنم

اما اطرافیان برای لبخند خویش به میان هق هقم می ایند و از من لبخند می خواهند

اری لبخند می زنم اما هق هقم به بغض تبدیل می شود و در سینه می ماند

این بغض در غمکده روزگاربیشتر و کهنه تر می شود

غبار بر روی لبخندم می نشیند

تا اینکه لحظه ی مرگ فرا می رسد

ناگهان این بغض در حنجره اطرافیان می شکند

ولی ای کاش بتوانم لحظه ی دیدار به او لبخند بزنم

اری دوستت دارم خدا

تقدیم به ابجیه گلم

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 18:22 توسط مسافر |

ببار باران ببارمرا پر از خیس کن

بگذار بپندارنداشکانم ز قطرات توست

بزن رعد بزن تا آواز هق هق من گم شود در غرش تو

بوز ای باد بر این پیکر خسته بوز

چشمانم بر این جاده

اما دگر خسته تر از آنم که قدمی بردارم

سرابی مرا به خود می خواند

اما آنقدر تنهایم که به سراب هم لبخند می زنم

به این خیال که سبک شود وجود بی وجودم بغض را می شکنم

اما این شکستن مرا به اندازه ی خورده ها ی اشک سنگین تر می کند

کجاست روزنه ای تا روشن شود اتاق تاریک من

کجاست همسفری تا برای لحظه ای بردارد بار غم ز دوشم

کجاست کوزه گری تا بسازد کوزه ای پر از آب برای لحظات عطش

کجاست نوازنده ای تا بشکند سکوت غمناک درونم

آه ای کاش کلاغ قصه ها به لانه اش می رسید

می دانم او هم همچون من ز آوارگی خسته است

حال بشنو حرف آخرم را

اگر گذرت بر رویا یم افتادکمی آهسته لبخند بزن

نمی خواهم بشکند خواب ز چشمان ترم

دگر هیچی نمی خواهم

فقط ذره ای از لبخند تو را

لبخند بزن کمی آهسته

آهسته آهسته....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:47 توسط مسافر |

در سکوتم حرفهاییست که در سخن گفتنم نیست

پس به سکوت من گوش بسپار

تقدیم به اونکه خودش می دونه

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 18:28 توسط مسافر |