تبليغاتX
واسه عشق های توخالی؟ساده مردن واسه چی؟
هنوز هم وقتی توی فکر می رم ناخوداگاه از روزهایی که با تو بودم سردرمیارم و دهنم مزه ی سیگار مگنا قرمز می گیره...

دختری جوان با مادرش در حال قدم زدن هستن...دختر به خاطر برخوردار بودن از لوازم آرایشی تمام تلاشش و میکنه که وانمود کنه که این زن سالخورده و ساده همراه اون نیست اما همه می فهمن که این دو با هم هستن و این برای دخترک خیلی ناراحت کنندست....

همیشه بخشیدن برام کار راحتی بوده اما چقدر سخته که بخوام تورو ببخشم...

پسری دست نامزدش را محکم گرفته و نامزد او نیز همچنین...در خیابان با لب خندان قدم میزنن و این بار سوم است که در این پانزده دقیقه ازین جا رد می شوند...گویا قصد دارد به کسی بفهماند که من هم آخر زن گرفتم اما غافل ازین که خنده ی او به طول نخواهد انجامید....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:56 توسط مسافر |

دوران دانشجویی چه عجیب تموم شد...هنوزم از حال و هوای انتخابات بیرون نیومدم...امیدوارم اون چیزایی که این مدت دیدم واقعیت نبوده باشه

به خاطر مصرف مسکن مغزم کار نمیکنه چیزی بنویسم...

به امید آزادی ایران

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 20:40 توسط مسافر |

سلام

اینو واسه کسی می نویسم که یه نظر خصوصی واسم گذاشته

بله به جا اوردم کی هستی...اگه می خوای زنگ بزن خوابگاه تا حرف بزنیم

جناب ف تاریخ...منتظر تماست هستم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:43 توسط مسافر |

ازکلاس فلسفه بیرون اومدم...استاد که حرف می زد انگار یکی داشت سرم داد می زد...اصلا نمی خواستم بفهمم چی میگه...صحبت از علت غایی بود و اینکه هر حرکتی غایتی داره...اما انگار حرکات من  بی خیال...........

از دانشگاه بیرون اومدم...هم اتاقیام همه رفته بودن شهرستان واسه این حس خوابگاه رفتن نبود...همینطور خودم ول کردم توی خیابون و یه حرکت بی غایت شروع کردم اما غافل ازین که غایتش دل شکسته ی امروزمه...

ای کاش با هم اشنا نمی شدیم...

اومدیو دلی شکستی و رفتی...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:53 توسط مسافر |

امسال هم مثل این چند سال برای روز تولدم یه خر عروسکی خرید....از ترم اول که آشنا شدیم هر سال برای روز تولدم یه خر عروسکی می خرید...می گفت اینو می خرم تا بدونی که از روی تو هم عروسک ساختن...

می گفت خیلی خری چون معنای ابراز علاقه ها م نمی فهمی...

امسال سال آخر بود...منم براش یه کادو خریدم برای اولین بار...

وقتی بهش دادم خیلی خوشحال شد...

پیش خودش گفت که آخر منم از خری درومدم...

با اشتیاق بازش کرد...وقتی دیدش قیافش شکل یه علامت سوال شد...

یه روباه عروسکی

آره خر ها هم عالمی دارن 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 19:3 توسط مسافر |

مي دوني عشق ترامادولي چيه؟...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:6 توسط مسافر |

من توام وتو منی

تو را می گویم ای سگ ولگرد(صادق هدایت)

هر دو حیوانیم...تنها من بار سنگین عقل را بر روی وجودم  تحمل می کنم

هر دو گام بر وادی ولگردی نهادیم

می دانی اشتباهمان کجا بود

تنها یک لحظه از صاحبمان غافل شدیم

چه دردناک و تلخ از صاحب نماها سنگ خوردیم

تو را نمی دانم چه شد..اما گاهی سنگ سگ را نجات می دهد

اری من توام وتو منی

......................................................................

من و پسرک فال فروش هر دو می دانیم که فالهایش دروغ است

من برای دیدن لبخند های او فال می خرم

و او با دیدن اسکناس در دست من می خندد

او به اسکناس می رسد و من به تماشای لبخند

اما با رفتن او لبخند هم محو می شود

پسرک فال فروش اگر سگ ولگردی را دیدی سلام مرا به او برسان

اری او من است و من اویم

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 19:55 توسط مسافر |

یاد ان روز ها به خیر که با کاسه ی ابی صاحب ماه می شدیم

با تکه ایینه ای صاحب خورشید....

اما حالا چه........

هم ان اب تکه ای از مرداب شده و هم ان ایینه غبار گرفته

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:18 توسط مسافر |

گلشیفته فراهانی در "میم مثل مادر"

تو را از یاد خواهم برد

اری ...تو را از یاد خواهم برد

تو را از یاد خواهم برد؟؟؟..........

تو را از یاد خواهم برد...ولی ...به امید دیدار

تو را از یاد خواهم برد....ولی ... ای کاش با من بودی

خود را از یاد خواهم برد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 15:22 توسط مسافر |

انگاه که من ذره ذره اشک می شدم و از گونه های کالبدی فرسوده بی هدف جاری می شدم...تو کجا بودی

انگاه که متهم ردیف اول بودم به جرم دوست داشتن...انگاه که غرورم را .احساسم را در جلوی چشمانم در کوچه ای سرد سر می بریدند ...تو کجا بودی

انگاه که ترانه های بی وفایی را از درو دیوار می شنیدم ...تو کجا بودی

انگاه که چشمان مردم مرا محگوم به حبس ابد می کرد...انگاه که تیغ روزگار سرم را می تراشید تو کجا بودی

ای کاش تو ان نبودی که من دیدم...اری تو خود بر روی یکی از صندلی های دادگاه کوچه سرد بودی و جامه عشق را به جامه ترس فروختی

به یاد کوچه ی مظفر ـخ انقلاب ـتهران ـچهار شنبه سرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 14:31 توسط مسافر |

گاهی اوقات نمی توان احساس را در زندان کلمات زندانی کرد

گا هی اوقات الف در زیر فشار غم قامت خم می کند

اما یکی از زیبا ترین دفترهای دنیا شاید دفتر خاطرات یک دل شکسته باشد...کلمات درد کشیده ای هستند

برگهای دفتر گریانند و بی خط ...کدام خط طاقت تحمل سنگینی کلمات دل شکسته را دارد.........

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:51 توسط مسافر |

پس از مدتها می خوام چیزی بنویسم اما...

هنوز تلخی و خستگی انچه در این چند ماه بر من گذشت را در وجودم احساس می کنم

همچون تکه چوبی شده بودم در دل دریا که امواج مرا به هر طرف که دوست داشتند می بردند

گاهی به بالا می بردند ...گاهی به عمق...و گاه مرا انچنان به صخره ای می کو باندند که تکه هایی از وجودم جدا می شد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:43 توسط مسافر |

پس از مدتها می خوام چیزی بنویسم اما...

هنوز تلخی و خستگی انچه در این چند ماه بر من گذشت را در وجودم احساس می کنم

همچون تکه چوبی شده بودم در دل دریا که امواج مرا به هر طرف که دوست داشتند می بردند

گاهی به بالا می بردند ...گاهی به عمق...و گاه مرا انچنان به صخره ای می کو باندند که تکه هایی از وجودم جدا می شد

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 14:43 توسط مسافر |

بهترین دعا
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 10:50 توسط مسافر |

ببين جدايي چه به روزم آورد...!؟
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:34 توسط مسافر |

با دیدن تو دانستم که عشق برای تولدش زمان نمی شناسد

و با انتظارکشیدن برای دیدن دوباره ی تو دانستم که گاهی ثانیه میتواند معنای سال رابدهد

اما با گفتن ان حرف اخرت دانستم که دل به دل راه دارد مسخره ترین حرف دنیاست

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 11:24 توسط مسافر |

درکنار ایستگاه اتوبوس مردی جوان ایستاده بود

دستهای در جیب برده اش نشان از سرمایی بود که حس می کرد

چشمانش ناامیدانه به گوشه ای خیره شده بود

اتوبوس ها تک تک می امدند و می رفتند اما او سوار هیچ کدام نمی شد

انگار اودر ایستگاه اتوبوس منتظر چیز دگری بود

ناگهان چشمانش درخشید و شادی عمیقی در چهره اش نمایان شد

انگار کسی یا چیزی را دیده بود که در ان سرما به انتظار ش ایستاده بود

چند قدم به جلو رفت

یک لحظه زانو هایش سست شدند و ایستاد

دگر شادی در چهره اش نبود

در گوشه ی چشمانش قطره ای درخشید

نگاهش به زمین افتاد و به مسیری نامشخص ارام ارام شروع به رفتن کرد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:13 توسط مسافر |

دگر تو را نمی خواهم ای خدای من

تو برای من پیر شده ای

تو کهنه شده ای

تو را امشب با تیغ فکر خواهم کشت

و برای خود خدایی نو می سازم

خدایی که عاشق باشد و عشق را حرام نکند

خدایی که مهربان ودلسوز باشد

خدایی که عاشق هم باشیم

خدایی که هر گاه دلم گرفت او را در اغوش بگیرم

خدایی که در تمام لحظات با من باشد

اری امشب تورا خواهم کشت ودر اعماق فکرم گور خوام کرد

میلادت مبارک ای خدای عاشق

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:42 توسط مسافر |

زندگی بدون عشق تکرار بیهودگی هاست

بیا تا با هم عشق را معنا کنیم

عشق یعنی در هوایی که سرما دستها را به خانه جیب محکوم به حبس کرده تو بی خود از خود غبار را از شیشه عینک پاک کنی تا لحظه ای که او می اید و رد می شود بهتر او را ببینی

عشق یعنی انقدر محو او شوی که که نتوانی به کس دگر لحظه ای نگاه کنی و اگر اتفاقی نگاهت به کسی افتاد با خود بگویی" کمی شبیه او بود"

عشق یعنی ان زمان که با او هستی در معنای او معنای زمان را فراموش کنی ولحظه که از او دوری ثانیه معنای سال را برای تو بدهد

اری عشق یعنی من به خاطر تو و تو وتو....نه..نه ..تو هم به خاطر تو

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:6 توسط مسافر |

دلم تنگ است
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 8:51 توسط مسافر |